|
آقايون حق ورود ندارند. اين خانه سياه است . اين خانه ديوارهايي دارد كه سياهند و اتاق من سالهاست كه سقوط سياهم را نظاره ميكند . كتابخانه ي اتاقم تاريكخانه ي ذهن سياه من است و من چه برگهاي سياهي را كه ورق نزده ام . پنجره هاي سياه اتاقم رو به مناظر سياه باز ميشوند و من از اين زاويه ي مطرود بارها پرواز كلاغها را بر بازي هاي سياه كلاس اولي ها ديده ام . ديوار هاي كوچه ي ما سياهند و ديري است كه زير بار اين همه يادگاري سياه اخم كرده اند و گاهي از وعده هاي سياه پاي ديوار حالشان به هم ميخورد . محله ي ما محله ي بد صدايي است كه قناري هايش سياه سرفه گرفته اند و براي عشاق كوچه آواز هاي ناكوك ميخوانند و خوب ميدانند مولود اين عشق هاي سياه نفرين هاي شبانه است . اينجا هميشه بارانهاي سياه مي بارد تا بوي تعفن گناهانمان مشام سياهمان را نوازش كند . همسايه هاي ما سياهند , از قصاب و تعمير كار تا پزشك و معلم . آقاي قصاب هر روز گوشت هاي سياهش را كه ناظران سياه تاييد كرده اند ما بين سفره هاي مردم تقسيم ميكند و خودش هم نميداند كه پيش بندش آنقدر سياه شده كه گربه ها ديگر براي بوييدنش رغبتي ندارند . آقاي تعمير كار گمان ميكند همسرش معشوقه ي پسرك سياهي است و هر شب با دستان سياهش او را كتك ميزند و من هنوز نميدانم چرا او اين شكواييه سياه را به دادگاه نميبرد , شايد چون از صورت سياه قاضي بيشتر واهمه دارد تا تجسم هم بستري همسرش با پسركان سياه . آقاي پزشك هم هر روز نسخه هاي سياه مينويسد و به هر بهانه اي منشي اش را به اتاق فرا ميخواند تا اندام او را سير تماشا كند و من بعيد ميدانم كه منشي بينوا در برابر اين فرصت سياه مقاومت كند هر چند كه گاهي از تصوير سياه خانم دكتر بر روي ميز كار شوهرش خجالت ميكشد .دلهاي هم محلي هاي من سياه زخم گرفته است و شوراي سياه محله ي ما ورود هر پديده ي سپيدي را از آستان محله ممنوع اعلام كرده تا ما جماعت با صلح و آرامش در كنار يك ديگر همزيستي داشته باشيم . مسير فاضلاب از جوي اصلي محله ي ما ميگذرد و ما عاشقانه موشهاي سياه را نوازش ميكنيم و شبهاي سياه با خود به گردش مي بريم . اين خانه سياه است و من هم . اين خانه سياه است و دلبركم كه با عشوه هايش سياهم كرد . اين خانه سياه است و دستانم . اين خانه سياه است و دست نوشته هايم . . .
تهيه شده توسط
rebka
در تاريخ
جمعه ۷ فروردين ۸۸ ساعت ۰۳:۱۶ |
نظرات (4)
|